کنار خانه های کاهگلی ته کوچه، حوضکی برای آب، احتمالا پر از حشرات شاید هم نه. منبعی برای آب اما خوردنی بود یا نه نمیدانم. یک مرد قد بلند در کوچه امان زندگی میکرد که، که با ما فرق داشت. یا من خیال میکردم با ما فرق دارد. انگار نباید خانه اش در کوچه ی ما می بود. باید جایی بهتر و شیکتر زندگی میکرد. بجای آنکه سه چهارتا دختر داشته باشد۰ همه اش پسر داشت. همه اشان قدشان بلند بود. مثل یک پادشاه پر غرور که پسرهای زیادی دارد. هر چند پدر من هم خودش را پادشاه می پنداشت.
........ بوی کره، و بوی آتش و ترکیب کره و آتش و تخم مرغ و نان تازه. ......
به من چه که. چرا تا حالا. دوست دارم باورهایم را بدانم که وادار میشدم از طریقشان به دیگران اطلاعات ارائه کنم. خب که چه. دائم در نت گشت و گذار داشته باشی و هر مطلبی توجهت را جلب کرد برای افراد دیگر بفرستی. بدون اینکه توجه کنی آنها چه چیزهایی برایت ارسال می کنند.
......
یک انجیر له شده کف کوچه افتاده بود. از ذهنم حسین پناهی گذشت.
چقدر آدمها خوشگلند. چقدر زیبا می توانند در این گندزارِ دنیا، تجلی کنند.
ما هم وزوزکنان، این گوشه چپیده ایم.
خانه امان سرد است اما دوستش دارم چون میتوانم نفس بکشم.
دارم به میلیونها پولم فکر میکنم که مصئولین صرف زندگی لاکچری اشان می کنند و حظش را می برند. لذت این دنیا و آن دنیا و هر دنیایشان تامین.
.... دوباره واژه ها دیوانه شده اند. درد کلیه هایم تمام نمیشود. دکتر نمی روم. سرد است. خسته ام از تماشا، خسته ام از تمام نشدنم. و خوابم گرفته است.
.: Weblog Themes By Pichak :.
