این هم از اقبال من، ابر هم میگرید آری گریه دارد حال من.

ههرچند هیچیه دنیا هیچیش نیس، شبیه وقتایی که کلی خواب پررنگ می بینی و باورته، یهو بیدار میشی انگار نه انگار، هر چی تو خواب داشتی همش محو میشه. آدمایی که تو خوابت بودند و دوستشون داشتی دیگه تو بیداری نداریشون و

حتی دیگه هیچ دسترسی بهشون نداری و اونا کنارتن و یهو از دنیاشون محو میشی و هیچ رقمه بهت هیچ نوع راهی ندارن.

......

صبح با نگرانی بیدار شدم و از صدای خانمی که بلندگو شده بود، از مدرسه ی محل. ساعت چند دقه مونده بود ده بشه. رفتم سراغ شهباز کوچولو. بلد بودم عکسشو الصاق میکردم.

الصاق چه کلمه گردن کلفت و یوغوری.

طبق معمول جوجه کوچولو نمیتونست تکون بخوره، بردمش تو آفتاب، یه ربعی کشید پاهاش جون گرفت.

......

صبونه خورده نخورده، خان داداش عسل به دست وارد شد.

.....

با اینستاگرام سرگرم شدم، چیا دیدم، چشمتون روز بد نبینه،

فکرشو بکن یه قلدر، یه منسب منصب گیرش بیاد. چه پوستی از ملت می کنه،

بنظرم منفور تر از ظالم، دقیقا مظلومه.

کسی ک اجازه بده ظلم اتفاق بیفته.

مرگ بهتره.

اما خب دارم شعار میدم، به خدا پناه می برم از شرّی که آفریده به خیرش.

...

دو تا خانم که پول هنگفتی گرفتن خارج از کشور برن پای صندوقچه، و ماجراهای راهفی تور.

دعوای پای صندوخچه و

لباس شنی فلان خانم در فلان مسابقه و

دارم فکر میکنم ببینم دیگه چیا دیدم تو اینستا برا حافظه م خوبه.

یه مطلب از یاشار سلطانی و چندتا آشپزی و چند تا فرمول روانشناسی و چندین عکس و

یه نوع روش ده دقیقه ای پخت ماکارونی بدون گوشت بود ک سیو کردم.

اوووف چرا یادم نمیاد چیا دیدم 🗿🗿

چند دونه استوری جدید گذاشتم، یکی درباره شکایت ابلهانه اموزش پرورش بود

یکی تبلیغات مسخره ی چشم زخم و اینا بودش

... چند تا مطلب برا دوستان فرستادم و

محمدجان عکس و فیلم فرستاده بود از پیشی های تازه متولد شده و

باید ب یاد بیارم اوضاع حافظه م قمر در عقربه.

....

بقیه اتفاق های ریزی ک امروز رخ داد

... کمی از فیلم دختر از هم گسیخته رو تماشا کردم

چقدر زیبا ن بازیگراش... بیشتر از چقدر.....

...

ناهار هویج پلو پختم.... خان داداش پانشد که نوش جان کنه یه قابلمه پر از غذا رو اجاق موند.

.....

یعنی دیروزها رو میتونم به یاد بیارم. ؟

چند دقه دیگه بایس برم دنبال مامان از فیزیوتراپی بیارمش.

ب ماندانا هم پیام دادم بابت توجهاتش تشکر کردم.

یه دوست ی داریم تو کلاب ک قبلا آخوند بوده دیشب اومده بود پیشمون که دخترم باهاش پرخاشگرانه برخورد کرد. رفتم ازش معذرت خواستم ...

دخترم پرسید چرا چند روزه نیستم و گفتمش میخوام با خودم باشم کمی....

یه پسری که نمیشناختمش اومد تبریک گفت بهم به شوخی، یه شوخی مسخره، همسرسابق تو جمع بود بهش برخورد سریع رفت، به پسره گفتم چرا مسخره بازی درمیاری برا چی این حرفارو میزنی گفت مگه دروغ میگم میدونم بین تو و فلانی خبریه، بعد ک دید جدی ام گفت خب شوخی کردم گفتمش منو نمیشناسی دلیلی نداره شوخی کنی چند تا جمله چرت گفت، بهش گفتم خودت با زبون خوش برو رد کارت، اولش نرفت بی خیالش شدم، چند دقه بعد بیسر و صدا جمعو ترک کرد، بعد یه دختری اومد از همین جذاب طور ها، حوصلشو نداشتم زدم بیرون از جمع. قبلش ماندانا رفته بود.

برم که دیر نشه

همچنان ب این یاداوری ها ادامه میدم.

به درد کسی نمیخوره اما برا درمان ذهن م مفیده.

من میدونم دارم چیکار میکنم.



شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ | ۵:۲۰ ب.ظ | یاسمن بهاری |