. همیشه همینه نه، خیلی اوقات اینه، نه، برا بعضیامون این شکلیه که، تا وقتی

ولش خوشم نمیاد از ماجرا ش،

دوست داشتن و تعهد و اینها حاشیه های داستانم بود.

تو مسیر اصلی چیزی یرای تعهد وجود نداشت

وقتی با کسی باشی که خودتو مجاز نمیدونی بخوای بمونه در واقع باهاش نیستی

گریه میکرد و هیچ ارزشی نداشت دقیقا شبیه گریه کردن من که اون تماشا میکرد ما همو دوست نداشتیم اما خیلی ناشیانه، خواسته بودیم با هم زندگی کنیم یه انتخاب از روی جهلی ناگزیر،

ولش خوشم نمیاد از ماجراش.

چه اهمیتی داره اشباح عاشقت باشن و تو رو بپرستن و تو خودت شبح بیچاره ای بیشتر نیستی که مجبوری شبح دیگه ای رو بپرستی، شهوت از چشمهاش زده بود بیرون و می گفت این من نیستم این خداست، و من خدای پر هوسی که با چشمهای سرخ اون به من نگاه میکرد، رو شیطان میدونم. لبهاش نرسیده به پیشونی من، پسش زدم، طلسم در اون بوسه حقارت بار و پر شهوت، چپونده شده بود. من تعفن می دیدم چیزی که اون موجود پلشت، عشق صداش میکرد. سرخورده از طرد شدن، واسوخته گفت خدا رو پس زدی، به ضررت تموم شد.

ولش خوشم نمیاد از ماجراش.

به معبد رفتم و اونجا رو پر از عابدین پرشطن دیدم موجوداتی با چشمها و دهان سرخ و دندانهای بزرگ و تیز که از گوشه دهانشان خون می چکید، و باور نمیکردم شیطان ها طمعی به شهوت و آغوش حتی پرهوسش داشته باشند، آنچه شیاطین را حریص میکند شدت فریب خوردگی هر موجود معصوم است، شیطان شهوت ندارد، اما میداند چگونه ادمیان را برده ی شهوت کند و از ذلت انسان سیراب گردد.

ولش، خوش نمیاد از ماجراش.

فیلم جالبی دیدم دیشب به اسم والری و هفته عجیبش

فیلمی از کشور چکسلواکی



جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ | ۷:۱۲ ب.ظ | یاسمن بهاری |