مرد قد بلند تر گفت یکی هست که میخواد خودکشی کنه اما نمی تونه، تو این کارو براش انجام میدی؟
مرد آرایشگر گفت من فقط پنج مشتری در هفته قبول میکنم.
زن زیبا فندک روشن را به پرده توری نزدیک کرد و گفت حالا پلیس دنبالت می افته چون تصور میکنه می خواستی از من انتقام بگیری.
مرد لبش شبیه لب من بود. من از لبهایم عکس گرفتم تا بتوانم با دقت نگاه کنم و بفهمم چرا دوستشان ندارم.
هیچ بچه ای در هیچ کجای فیلم ندیدم. زنان لهستانی شبیه مردانشان زیبا به نظر می رسند. همه اشان معمولی اند. زیبایانِ معمولی.
عدد پنج به زبان لهستانی همان پنج خوانده می شود.
من از اروپایی ها خوشم می آید. از مردم اروپای شرقی. یه طورایی دلنشین ترین قیافه های جهان را دارا هستند.
کاغذ کاهی و کتابچه شماره تلفن ها که در اتاقک تلفن عمومی بود.
در فیلمِ "سه گانه: سفید" هر بار مرد آرایشگر به دردسر می افتد مشخص نمیشود چطور نجات پیدا میکند. اما نجات پیدا میکند.
تفنگش گازپاش است. و او به طرف مردی که میخواهد بمیرد شلیک می کند.
مرد آرایشگر شبیه خان داییِ مرحومم به نظرم می رسد. موهای طلایی دایی جان یادم هست. و پوست بشدت روشنش.
داستان منطق منظمی ندارد اگر دارد هم من متوجهش نمیشوم. اما دوست دارم تماشا کنم. موضوع خاصی هم ندارد.
من از تماشای مناظر اروپایی لذت می برم.
فیلم را کشور سوییس ساخته، اما فرانسوی و لهستانی حرف میزنند این را اگر درست متوجه شده باشم.
پرنده ی سخنگویم یه ریز پشت سر هم می گوید "نهال بیا".
مادرجان تلوزیون را روشن میکند، و همزمان با پرنده حرف میزند. صدای مردی از تلوزیون می شنوم، دقت که میکنم صدای مهران رجبی است. و بعد یک اهنگ شیش و هشت.
...
رای دادن کار احمقانه ای بود که انجامش دادیم.
....
دوباره لباس خدمتکاری ام را می پوشم و سلام میکنم و می پرسم از کجا شروع کنم. زن با دقت سرتاپایم را نگاه میکند و می گوید این سه تا کابینت و اون کابینت. تشت ها را پر از آب میکنم در یکی مایع سفیدکننذه می ریزم و شروع میکنم به شستن ظرفها. بوی مشمئز کننده ی محلول بینی ام را می سوزاند. انگشتهایم نرم نرم درد میکنند و گردنم. مچ پاهایم. و کم کم درد کمرم شروع می شود. کسی در ذهنم میگوید از بس کار نکردی این یه ذره کار برات کوهه.
.........
میدانم دوستم ندارند. و فقط مدام میگویند و منت سرم میگذارند. من تشکر میکنم لبخند میزنم و همین گفتن هایشان را غنیمت میدانم. با این حال آتشی که در قلبم شعله ور است همچنان مرا می سوزاند.
.........
روی تختم دراز کشیده ام. هنوز گردنم درد میکند، هنوز پرنده ام دارد آموخته هایش را تکرار میکند، هنوز مهران رجبی دارد وسط آهنگهای شاد و اهنگ کارتون پت و مت، حرف میزند. ماهیچه ی دست راستم درد دارد. مغزم پر از خواب است. صدای شعله ی بخاری یکنواخت و دائمی به گوشم میرسد. به تخم مرغی فکر میکنم که برای پرنده ام نپختم. مادرجان صدایش میکند و پرنده وراجی میکند مادر می خندد و جان میگوید. مادرجان جواب مهران رجبی را میگوید که زمستان رفت و روسیاهی به زغال ماند. احساس گرسنگی دارم.
به دوستانم فکر میکنم که از من متنفرند. و پشت کلمات عاشقانه اشان نفرتشان را پنهان میکنند و ناگهان جرقه هایی از نفرتشان را می بینم.
چطور می شود ادمیزاد با این همه منیت ها و خودپرستی اش، دیگری را دوست بدارد؟؟
.......
.: Weblog Themes By Pichak :.
