شهین دختِ لعنتی هستم، نمیدانم چند ساله ام و خانواده م را نمیشناسم.

عصبی و پرتنش هستم. چون حین سرگیجه و بین خواب و بیداری، خاطرات تلخی به یادم آمد.

زن هرزه ای که حواسش باشد زنهای دیگر از چه مردی خوششان می آیند برود با همان مردها بخوابد. قیافه اش به شکل واضح با تمام جزییات صورتش به خاطرم آمد. خال کنار گونه اش، رنگ چشمهایش، طرح بینی اش، لبهای پروتز شده اش ای لعنت به همه ی هرزه های دنیا ....

صدای گفتگوی دو مرد قبلی را دوباره می شنوم، چطور میشود یک زن را اغوا کرد....

از ذهنم میگذرد مگر چه سختی دارد؟ هر زنی با کمترین ابراز محبتی قلبش می تپد. برای یک شب لذت بردن از یک مرد از یک نیرو ...

یکی از مرد ها با لحنی کاملا جدی به ان دیگری می گوید وقتی با زنی قرار میگذاری اصلا درباره خودت حرف نزن حتما برایش نوشیدنی بخر حتی اگر نخواست. و مرد دوم می گوید حتی اگر نخواست.

دوباره چهره زن هرزه را می بینم. با خودم میگویم حتی اگر با مردی که عاشقش بودم نخوابید اما وانمود کرد تا دلم را به آتش بکشد.

صدایی را می شنوم که زن ها برایشان اهمیتی ندارد مردشان با چند زن دیگر بخوابد مهم این است به هیچ زنی دل ندهد...

یعنی چه ؟ عاشقم باشد با هر که خوابید مهم نیست؟

حالت تهوع دارم. دلم میخواهد روزهایی را که به آن زن هرزه اعتماد کرده بودم را اق بزنم.

هر وقت حتی به شوخی از مردی تعریف کردم، ان زن را دیدم که از خانه همان مرد بیرون میاید و دقیقا همان موقع به من تلفن میکند.

شاید دارم هذیان میگویم.... اما لعنت به من که دیدم عشق را که چطور زن هرزه را به آغوش گرفته بود. از او پرسیدم چرا؟ گفت زن جذابی ست. و من ساکت شدم. زن جذاب و هرز رفته که اهمیتی نمیدهد مردی متاهل هست یا نیست؟

اینها نباید خاطرات من باشد. غریب است. نکند عاشق مردی هستم که زن دیگری عاشقش است.

مگر مردها املاک زن هستند.

سردم شده است. پاهایم یخ کرده است. این زن از جانم چه میخواهد. از مردی که عاشقش بودم گذشتم و او را در آغوش زن هرزه دیدم. زن به رویم خندید و به طرفم آمد و گونه ام را بوسید و گفت خوش گذشت.

لعنت به شهین دخت لعنت به من که عاشق مردِ هرزه ام. مردی که وفا ندارد.

به او گفتم عشقم! آخر چرا؟

سیگار میکشید گفت این وفاداری یک انتخاب است. انتخاب من نیست وقتی دو نفر با هم خوشندچرا از هم لذت نبرند. تو از بوی سیگار و الکل خوشت نمیاید و از خیلی کارها و فانتزی ها، زنهایی هستند که با کمال میل هر کاری انجام می دهند، این یعنی به طور کامل پذیرا هستند. تو مرا دوست داری من هم تو را، دلیل نمی شود وجودمان را از دیگران دریغ کنیم.

اینجا در خانه ی مرد غریبه ای که نمی شناسم، گیج و گنگ دراز کشیده ام و خاطرات متعفنم به یادم می آید..‌‌

صدای زنی را می شنوم میگوید به خودش گفته ای گرفتار جادوی سیاه شده است.

به سختی پرسیدم یعنی چه؟

زن گفت هر مرد ی کثیف تر از بقیه باشد تو عاشق همان می شدی...

استفراغ میکنم. فریاد میکشم چرا نمی بینممممم و انقدر سخت می توانم حرف بزنم که رگ های گردنم درد گرفته است

زن پشتم را نوازش میکند یادم می آید وقتی که معشوق هرزه ام نوازشم میکرد و من آه خدایا

عشق برای من شبیه نیلوفر زیبایی بوده که از فاضلاب مشروب می شده است.

بی قرارم به خود می پیچم اشک میریزم و زن مرا بغل گرفته است بوی استفراغ حالم را دوباره به هم میزند و گرمای تن زن ، قلبم را میخواهد از جا دربیاورد.

لعنت به من لعنت به عشق



دوشنبه یازدهم دی ۱۴۰۲ | ۹:۲۰ ب.ظ | یاسمن بهاری |