شهین دختی هستم تبعیدی در جزیره ای کوهستانی جنگلی، به نام مجزآباد، نمیدانم چند ساله ام.
در جزیره معبدی است در میان قلعه ای بر قله کوهی بسیار بلند که معمولا هیچ کدام از اهالی به آن معبد نمی روند. چرا که بسیار صعب العبور است. مجزآبادی ها آنقدر شیفته دهکده اشان هستند که به ته ذهنشان هم نمی رسد بخواهند از آن دور شوند.
چند روزی ست به ذهنم رسیده به معبد بروم. حالا که در تنهایی چند روزه ام جز پیرزن جادوگر هیچکس سراغی از من نگرفته، خیالم راحت است خیالشان راحت است.
به جلد کبوتر صحرایی می روم و به طرف معبد پرواز میکنم. جزیره از این بالا چه زیباست. و چه پر وسعت. ساعتی طول می کشد تا بالاخره به معبد می رسم. ترجیح می دهم کبوتر بمانم. تا اینکه خودم بشوم.
وارد قلعه می شوم. خالی و ساکت است. دیوارهایی از سنگ. قطعات سنگی بزرگ. و در وسط قلعه معبد را می بینم که با سنگهای رنگین ساخته شده است. سنگ های آبی و سبز و زرد. ترکیب عجیبی ست. سه ورودی دارد. با سه اندازه مختلف. از بلندترین در وارد معبد می شوم.
فرش دستبافت بزرگی کف معبد پهن شده و دور فرش اتاقک های متعددی قرار دارد به اندازه یک نفر که بتواند بنشیند.
کنجکاوم داخل تک تک اتاقک ها را ببینم و همین کار را هم میکنم.
همه اتاقک ها را گرد و غبار گرفته الا یکی. داخل همان می روم و می نشینم. کتابی می بینم که گوشه اتاقک قرار دارد.
اتاقک ها یک متر در نیم متر هستند و با بلندی دو متر.
از اتاقک بیرون می آیم به سقف معبد نگاه میکنم که بر خلاف هر عبادتگاهی که می شناختم، سقف حالتی آویزان دارد.
از معبد بیرون می آیم و به بام معبد میروم. باید گود باشد. که نیست. پس آن فضای معلق سقف معبد برای چیست؟
دوباره به داخل معبد برمیگردم و اطراف آن قندیل وار را نگاه میکنم. هیچ پنجره ای یا دریچه ای نمی بینم.
رازش باید در بام باشد.
ظهر شده است. و من سرگرم بررسی و جستجو در معبد به این سو و آن سو پرواز میکنم.
حالا روزهای زیادی میگذرد که من در این معبد وقت میگذرانم. و تا حالا هیچ کس را تا چند کیلومتری اطراف کوه هم ندیده ام.
هر روز از طلوع خورشید تا غروب آن در معبد هستم و بعد از آن به خانه برمیگردم.
با این حال هنوز، یک بار هم نشده، دعا بخوانم. یا از خالق قصه ها درخواستی داشته باشم.
باورم این است او بسیار واضح میداند حرکت داستان کدام سو باشد. و نیازی به درخواست های من ندارد.
دیروز وقتی در معبد بودم. باران گرفت. بارانی شدید. که چند ساعتی طول کشید تا تمام شد. بعد از باران به بام معبد رفتم تا مناظر اطراف را تماشا کنم که متوجه چیزی شدم. قسمت کوچکی از سقف معبد رنگش تغییر یافته بود.
به ذهنم رسید میتواند دریچه ای باشد به درون سقف معبد. اما مگر میشد اینهمه آشکار؟ و بله میشد چون هیچ کس به معبد نمیامد. همان اندازه مخفی کاری هم از سر مجزآباد زیاد بود.
حالا چطور در را باز میکردم. و اصلا چطور باز میشد. به داخل معبد برگشتم و برای هزارمین بار همه جا را گشتم . حتی فرش را هم جمع کردم.
اتاقک ها را با دقت بیشتری نگاه کردم. از معبد بیرون آمدم و در قلعه و برج و باروهایش مشغول جستجو شدم.
که صدای آواز مردی توجهم را جلب کرد.
.: Weblog Themes By Pichak :.
