صدای قشنگی داره، یهو هم شروع کرد به آواز خوندن: درس عبرت کن مرا

با صدای بلند و پر حس

گفتم ای آقا این چیه میخونی، زندگیتو ببین، دیگه میخوای چه بلایی سرت بیاد که داری خودتو نفرین میکنی. سکوت کرد، همسرش خنده ش گرفت، خندید. ادامه دادم شعر قحطه؟ صداش در نمی اومد، مات یه نقطه نامعلومو نگاه میکرد.

تازگیا همه زندگیش آتیش گرفته، دو سال هم هست ورشکست شده، خونه و ماشین خودشو پسرشو مجبور شدن بفروشن، چنان به زمین خوردن که نتونستن از جاشون بلند شن، مسئولیت سه تا سالمندو هم دارن،

اصلا نمیدونم ربط داره یا نه،

اما فکر پررنگمه ما ادما با کلماتمون خودمونو طلسم میکنیم.

ـ....

امیدوارم از این ب بعد شعرای بهتری بخونه، زندگیش نجات پیدا کنه.



یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۴۰۴ | ۱۱:۱۷ ب.ظ | یاسمن بهاری |